تبليغاتX

:::●┼┼ اگه دوست داری توی وبلاگت چت روم داشته باشی کلیک کن اینجا┼┼●:::


Get your own Chat Box! Go Large!

:::●┼┼ اگه دوست داری توی وبلاگت چت روم داشته باشی کلیک کن اینجا┼┼●:::

و عشق و تنها عشق .......

و عشق و تنها عشق .......

 

 

دانلود

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 11:29 توسط حامد| |


با آنکه شب شهر را دیرگاهی ست
با ابرها و نفس دودهایش
تاریک و سرد و مه آلود کرده ست
و سایه ها را ربوده ست و نابود کرده ست
من با فسونی که جادوگر ذاتم آموخت
پوشاندم از چشم او سایه ام را
با سایه ی خود در اطراف شهر مه آلود گشتم
اینجا و انجا گذشتم
هر جا که من گفتم ، آمد
در کوچه پسکوچه های قدیمی
میخانه های شلوغ و پر انبوه غوغا
از ترک ، ترسا ، کلیمی
اغلب چو تب مهربان و صمیمی
میخانه های غم آلود
با سقف کوتاه و ضربی
و روشنیهای گم گشته در دود
و پیخوانهای پر چرک و چربی
هر جا که من گفتم ، آمد
این گوشه آن گوشه ی شب
هر جا که من رفتم آمد
او دید من نیز دیدم
مرد و زنی را که آرام و آهسته با هم
چون دو تذرو جوان می چمیدند
و پچ پچ و خنده و برق چشمان ایشان
حتی بگو باد دامان ایشان
می شد نهیبی که بی شک
انگار گردنده چرخ زمان را
این پیر پر حسرت بی امان را
از کار و گردش می انداخت ، مغلوب می کرد
و پیری و مرگ را در کمینگاه شومی که دارند
نومیده و مرعوب می کرد
در چار چار زمستان

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 7:23 توسط حامد| |


سالها از زمان ساخت خدایان می گذرد. خدایانی که بشر به دست خود می ساخت، به پایشان قربانی می کرد، در ذهن خود به آنها جان می داد و از آنها مدد می جست.
سالها از زمانی که پیامبران آمدند و پیام بر وجود خدایی واحد دادند می گذرد. خدایی که یکی است. نه زاده شده، نه می زاید و نه خواهد مرد.
سالها از زمانی که بشری چون پیامبران فریاد برآورد: «اگر جوهر و نیکی تمام ارواح بزرگ با هم جمع شوند، نخواهند توانست نغمه ای از گفتارهای مرا به وجود آورند» می گذرد. این بشر ادعای بزرگتری هم داشت. ادعایی که تن آدمی را می لرزاند و نتیجه ای جز یأس و ناامیدی، پوچی و سیاهی ندارد؛ زمانی که "نیچه" از بزرگترین حکیمان و پیام داران تاریخ بشر در پیامی پر ابهام و غیر قابل درک در کتاب "چنین گفت زرتشت" با قاطعیت عنوان کرد: «خدا مرده است.»

سالها از زمانی که من کتاب "پیامبر کفرگوی" را در تفسیر این سخن خواندم نیز می گذرد؛
« هیچ زبانی بی لکنت این خبر را نگفت و هر گوشی که شنید، با وحشت شنید. این خبر دهان به دهان چرخید و هر کسی به زعم خود آن را پذیرفت.
زاهدی با ترس و مویه کنان فریاد زد: "همه زهدم هدر شد. چه کسی پاداشم را خواهد داد؟"
مسیحی مؤمنی فریاد برآورد: "بشر ملعون است. اول پسرش را به صلیب کشیدند و حالا خودش را کشتند."
باستان شناسی گفت: "بی خدا نمی توان زیست. باید خدایان یونان را زنده کرد."
گناهکار شرمنده ای می گریست: "از من ناراضی رفت."
ستم دیده ای به جنون افتاد: "ستمکاران آسوده باشید!"
شاعری می سرود: "تا خدا بود، همه غم ها رنگ سبزی داشت."
تاریخ نویسی نوشت: "خداکشی رسم دیرینه بشر است."
دانشمندی پاسخ داد: "اما بشر همواره خدایان بهتری هم ساخته، باید خدای نویی ساخت."
پوچگرایی از سر حق سخن گفت: "اگر جهان تاکنون پوچ نبوده، منبعد که خواهد بود!"
صداها بلند شد که بشر خودش خدای خودش شود.

پیری گفت: "برای همین هم خدا را کشتید. خواستید جانشین و وارث او شوید."
فیلسوفی گفت که این قتل، پایان کار قاتل است. بشر قصاص خواهد شد.
و درویشی فریاد زد: "بهوش باشید! صنعت و دنیای جدید، ثروت و پول است که خدا را کشت. ما را هم می کشد، بهوش باشید!"
آنها جمع شدند و تصمیم گرفتند حالا که خدا نیست، خود بهشت را پیدا کنند تا جاودانه بمانند، زیرا باور داشتند از همان جایی که آدم از بهشت بر زمین افتاد، لابد از همان جا هم می شود به بهشت رفت. باید همه جا را می گشتند. به دنبال درخت بهشتی به جنگلی رسیدند که نام درخت هایش را نمی دانستند. جلوتر که رفتند، سفیدی مه رنگ مطلقی بود. گوش هایشان نجوایی را شنید که سرد بود. لرزیدند. با شنیدن نام "نیچه" گوش هایشان تیزتر شد، اما چون بقیه کلام را شنیدند، چنان بی تاب شدند که خواستند فرار کنند، اما در آن مه گم شدند. فقط یکی باقی ماند تا به آدمیان بگوید آنچه را که آن صدای حزن انگیز می گفت؛ "نیچه پیامبر کفرگوی ما بود. او را جادوی کلام دادیم تا دروغ هایش را باور کنید و فرمانش دادیم تا خبر مرگ ما را بدهد. می خواستیم دوستان و دشمنان خود را بشناسیم. شناختیم. شناختیم."»1

اکنون با دیدن کتاب "نیهیلیسم" این مطالب ققنوس وار در میان سلول های خاکستری ذهنم، جان می گیرند و زنده می شوند. چه شباهت قریبی است میان آنچه که خوانده بودم و آنچه که می خوانم؛
«نیهیلیسم، حقیقت هولناکی است که دامان زندگی بشر امروز را گرفته است و ریشه های تاریخی حضور آن به سده های قبل بر می گردد. "نیچه"، "هایدیگر" و "یونگر" نیز وقتی از نیهیلیسم سخن گفته اند، هر یک تلقی خاص خود از مفهوم تاریخی – فرهنگی نیست انگاری را بیان کرده اند. نیهیلیسم در معنای تاریخی – فرهنگی آن، نیست انگاشتن ساحت غیب و انکار وجود و حضور غیب و غافل شدن از حقیقت قدسی و باطن غیبی عالم است.»2

 

او را که دیدم، ناخودآگاه به یاد درس و دوران دانشجویی افتادم. کتاب و روزنامه اش را زده بود زیر بغل و کیفش بر دوش بود. از همان ابتدا سادگی، ادب و تواضع استاد ما را گرفت. کتابش - نیهیلیسم- در نمایشگاه بین المللی امسال پر فروش ترین کتاب کانون شد، و این فرصتی بود تا به بهانه تبریک، هم او را ببینم و هم لحظاتی پای صحبتش بنشینم. مثل عادت قدیم و به پاس احترام به پیشکسوتان مصاحبه گر، با همان سؤال دوست داشتنی همیشگی آغاز کردم؛ از "شهریار زرشناس" خواستم تا از خود بگوید...

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 11:14 توسط حامد| |


اس ام اس عاشقونه


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 19:3 توسط حامد| |


هميشه خسته از روزاي برفي
عشق پريشون شده ي دوحرفي
گفته بودم اگه دلت گرفته است
کنج دلم جا واسه ي دلت هست
شايد دلت خواست وپاهات نيومد
يا شايدم دلت باهات نيومد
هرچي که بود بزار که گفته باشم
هرجا که هست دلت منم باهاشم

عشق گذشته از پل دشت پر از گلايل
گم شده دو حرفي خسته روز برفي

گفته باشم هنوزم اگه دلت گرفته است
بيا که کنج قلبم جا واسه ي دلت هست
حالا که تقويم من زمستوناش زياده
تو کوچه هاي سردش هميشه برف و باده
بايد بياي ببينم بهار خنده هاتو
بيا بزار تموم شه روزاي برفي با تو

رنگ غم و به شعر شادم زده
دشت پراز گلايل غم زده
دلم مي خواد خودت بياي ببيني
نبض منو قلب تو با هم زده
نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 18:57 توسط حامد| |


به خدا هميشه از خدا مي خوام
لحظه ي جداييمون سر نرسه
تا هميشه پا به پاي هم باشيم
اما اين کوچه به آخر نرسه
نگو تا ابد بايد تنها باشم
آرزوهاي منو ازم نگير
من مي خوام با تو باشم با خود تو
عشق من عشقمو دست کم نگير

اين همه شادابي یه روزی حروم ميشه
کوچه هم تموم نشه عمرمون تموم ميشه
تا ابد با من باش همه هستي من
هستيمو ازم نگير حرف رفتنو نزن
نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 18:57 توسط حامد| |


بچه های جنوب
یاد بچه های مهربون اون زمین خاکی
یاد بازی یاد بردنا و باختنا میفتم
بعضی وقتام یاد جنگو
یاد موندنا و رفتنا میفتم
دوست دارم برم جنوب کنار جاشورای دریا
که رو عرشه واسه ماهیا می خونن
بشینم نگاه کنم به شکل ابرا که هنوز
شکل تفنگ و ترکش و تیر و جنونن
پدرم همیشه میگه یادته بهت میگفتم
اگه بچه های اهواز که نه ابرن نه پرندن
توی بازی هم ببازن
توی عشقشون برندن
یاد بچه های مهربون اون زمین خاکی
یاد بازی یاد بردنا و باختنا میفتم
بعضی وقتام یاد جنگو
یاد موندنا و رفتنا میفتم
دوست دارم برم جنوب کنار جاشورای دریا
که رو عرشه واسه ماهیا می خونن
بشینم نگاه کنم به شکل ابرا که هنوز
شکل تفنگ و ترکش و تیر و جنونن
پدرم همیشه میگه یادته بهت میگفتم
اگه بچه های اهواز که نه ابرن نه پرندن
توی بازی هم ببازن
توی عشقشون برندن
نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 18:56 توسط حامد| |


تنگ بلوری

آمدي از راه دوري تنگ زيباي بلوري
آمدي ديدي دلم را خسته در كنج صبوري
وقت تاريكاي جاده با تو يك فانوس آمد
تشنه بودم قطره اي را با تو اقيانوس آمد

قصد دل كندن ندارم از تو اي دل كنده از خود
از تو اي برده دلم را تا شب خوب تولد

اي هميشه جاودانه در ميان لحظه هايم
غصه معنايي ندارد تا تو مي خندي برايم
پيش تو از ياد بردم روزهاي سختي ام را
عشق مديون تو هستم لحظه خوشبختي ام را
نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 18:53 توسط حامد| |


بعضی وقتا تشنه ام مثل کویر، بعضی وقتا سیرابم مثل دریا. گاهی  سبکم مثل ابر و گاهی سخت مثل سنگ. یه وقتایی آرومم مثل نسیم و یه وقتایی آشفته مثل طوفان. بعضی وقتا جاری ام مثل رود و بعضی وقتا راکد و دلتنگ مثل مرداب. گاهی تاریکم مثل شب و گاهی روشن ، مثل خورشید.

 

چند وقتیه حوصله هیچ چیزی رو ندارم ، حتی خودم . نمی دونم چمه. فقط می دونم احساس دلتنگی دارم ، برای کی دلم تنگه، نمی دونم. امروز گفتم برم بیرون یه دوری بزنم و خرید کنم. در بدترین وضعیت خرید کردن ، حال و هوام رو عوض می کنه. ولی این دفعه جواب نداد، آنقدر دلم گرفته بود  که نتونستم چیزی بخرم. داشتم می اومدم خونه که توی یک مغازه چشمم به کتاب هبوط (دردبودن) دکترعلی شریعتی افتاد. فروشنده می گفت این کتاب خیلی کمیابه .

به هر حال، خریدم وتا رسیدم خونه مثل آدم تشنه ای که آب دیده باشه شروع کردم به خوندن...در زیر بخشی از این کتاب را نوشتم :


مرا کسی نساخت، خدا ساخت؛ نه آنچنان که "کسی می خواست" ، که من کسی نداشتم، او بود که مرا ساخت، آنچنان که خودش خواست ، نه از من پرسید و نه از آن "من دیگرم". من یک گل بی صاحب بودم . از روح خود در من دمید و ؛ بر روی خاک و در زیر آفتاب، تنها رهایم کرد .«مرا به خودم وا گذاشت».عاق آسمان! کسی هم مرا دوست نداشت ؛به فکرم نبود. وقتی داشتند مرا می آفریدند و می سرشتند کسی آن گوشه خدا خدا نمی کرد.....

وقتی می خواستند کار دل در سینه ام آغاز کنند، آشنایی دلسوز و دلشناس نداشتم تا برود و بگردد و از خزانه ی دل ها ی خوب ، بهترین را برگزیند؛ وقتی روح را می خواستند در کالبدم بدمند، هیچ کس، پریشان وملتهب دست به کار نشد تا از نزهتگه ارواح فرشتگان، قدیسان ، شاعران،عارفان، الهه های زیبای روح و خدایان هنر و احساس و ایمان نازترین و نازنین ترین را انتخاب کند، وقتی ... وقتی ... وقتی...

                                              *  *  *

این دنیا پر است از آدمهایی که ، دنیایشان «دنیای اربعه » است و خودشان هم، هم!همین واماندگان قابیل را می گویم، ساکنان دنیای اربعه: آب و آتش و خاک و باد.که حتی آبروی اولاد قابیل را هم برده اند.

چه خوب ! چه راحت ! چقدر فاصله شان با خوشبختی نزدیک است!درست چهار انگشت! اما تک و توک ، گوشه و کنار این دنیای اربعه ، انسان هایی هستند«غیر اربعه» انسان های بی شماره وبی نشانه ، تک انسان هایی بیرون از «حد وحساب» ، شلوغ و در هم ریخته و ناساز ، که در آن سوی دیوارهای اربعه ی دنیای این خلایق اربعه زاده اند و زندگی می کنند. زندگی؟ نه . زنده اند! برای اینها رنج بزرگی است «زنده بودن»، حتی بودن ، خود مصیبتی است و "ماندن" که می کشد.

درد بزرگ و بی درمان اینها «گم کردن» است، دور افتادن است. با آن اربعه ای ها دم خور نیستند، نمی سازند. هرگز در طول سالیان دراز هم نشینی ، میانشان سابقه ای در آشنایی پدید نمی آید

                                                 *  *  *

آری، من از آغاز می دانستم چه خبر است.وقتی خداوند خدا آشکار کرد که : (( برآنم تا برای خویش جانشینی در زمین بسازم بر گونه ی خویش))، پشتم لرزید! از ترس و ادب حرفی نزدم اما خدا خدا می کردم که فرشتگان که رویشان با خدا بازتر است چیزی بگویند . همه می دانستیم چه خواهد شد.

ناگهان ولوله ای در صحرای عدم برخواست . فرشتگان ، کوچک و بزرگ ، دور و نزدیک ، هراسان و بی قرار، از همه سو شتابان به بارگاه  عرش کبریایی به پرواز در آمدند.

لحظه ای بعد که گذر خیالی در رویا سریع تر گذشت، همگی در برابر تخت پر شکوه نور ایستاده اند و فریاد برآوردند:

((بار الها! باز می خواهی موجودی در زمین بیافرینی که دنیا را به گند زند و به خون کشد؟))

و خداوند با طنین استوار و بی تردیدی فرمود: (( من می دانم رازی را که شما نمی دانید)).و ناچار در انتظار فاجعه همه خاموش ماندند.

اما هیچ کدام معنی خاصی را که در پاسخ خداوند خدا نهفته بود فهم نکردند که خداوند خدا پیش بینی هراس آمیز و سیاه فرشتگان را تکذیب نفرمود، گفت رازی در این کار است، فلسفه ای را که در خلق این موجودات سفاک پنهان است نمی دانید .

                                                *  *  *

اما، اما علی جز چاه های پیرامون مدینه، چاه های نخلستان صاحب سری نداشت، اگر می داشت چرا سر در حلقوم چاه برد؟ چرا تنها بنالد؟ چرا دردهای بی رحم و سنگینش را ناچار باید در چاه ریزد؟ این ها جز به خاطر آن است که علی تنهاست؟ در میان شیعیانش نیز تنها است؟ علی از محمد تنهاتر است !    علی از خدا نیز تنها تر است .

خدا برای تنهاییش آدم را آفرید. محمد سلمان را یافت، اما، اما علی تا پایان حیاتش تنها ماند .از میان خیل شیعیانش جز چاه های پیرامون مدینه کسی نداشت.

 

کتاب هبوط ، درد بودن : نوشته  دکتر علی شریعتی

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 18:43 توسط حامد| |


آهای آهای کبوترا...
شاپرکها...قاصدکها...
آهای نسیم رهگذر...
ای مرغک شانه به سر...

اي گل سرخ
اقاقيا
نسترن ها...
شقايق ها...
اي کوچه هاي پر نفس...
پنجره هاي در قفس...

آیا از او شنیده اید؟
او را به جایی دیده اید
او را که با من آشناست...
در خلوتم اوج صداست

ای بلبل دیوان مست
ای سرزمین دوردست...
ای جاده های طب زده
مسافران شب زده...
سایه او را دیده اید؟
صدای او شنیده اید؟
اورا که در من زندگی است...
در من همیشه ماندنی است...

آیا از او شنیده اید؟
او را به جایی دیده اید...
او را که با من آشناست
در خلوتم اوج صداست...

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 18:42 توسط حامد| |